درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
۱۳۸٧/٢/٢۸
۱۳۸٧/٢/۱٤
۱۳۸٦/٦/٢٤
لینک دوستان
آرشام و آرمیتای عزیز
دختر آریایی عزیزم
داداش هومن...فداش بشم
سارینای عزیزم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

این وبلاگ به آدرس www.xportlyre.blogfa.com تغییر کرد
...دوستان عزیز همونطوری که میبینید خیلی وقته آپ نکردم پس
سفارش از شما آپ از من
...
....
...
On a dark desert highway…cool wind in my hairWarm smell of coletus…rising up through the air
Up ahead in the distance…I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the doorway
I heard the mission bell…and I was thinkin to myself
*this could be heaven and this could be hell*
Then she lit up a candle…and she showed me the way
There were voices down the corridor
I thought I heard them say:
*welcome to the hotel California*
Such a lovely place … such a lovely face
Plenty of the room at the hotel California
Any time of year … you can find it here
Her mind is tiffany-twisted
She got the Mercedes Benz
She got a lot of pretty pretty boys…she calls friends
How they dance in the courtyard
Sweet summer sweat
Some dance to remember… some dance to forget
So I called up the Capitan:
*please bring me my wine*
He said:* we haven't had spirit here
Since nineteen sixty nine*
And still those voices are calling from far away
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say
*welcome to the hotel California*
Such a lovely place…such a lovely face
They're livin up at the hotel California
What a nice surprise … brings your alibis
Mirrors on the ceiling
The pink champagne on ice
And she said:
*we are just prisoners here, of our own device*
And in the masters chambers
They gathered for the feast
They stabbed, it with their steely knives
But they just can't kill the beast
Last thing I remember
I was running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
*RELAX*said the nightman
*we are programmed to receive
You can check out any time you like
But you can never leave.
نقد ترانه
ترانه بسیار معروف هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز هست که
خواننده مجبور میشه یه شب رو توی هتل بگذرونه اما
گذشته از معنی تحت اللفظی و آماده و اصلی اون/ حاوی یک
پیام مهم میتونه باشه که هتل کالیفرنیا همون دنیاست و ما
آدمها مثل اون دختری هستیم که مرسدس بنز داره و مهمان
دائمی اونجاست و اسیر زرق و برق هتل (دنیا) شده و همونجا
موندگار شده توی میونه کار اذعان میکنه که اسیر و زندانی
اونجاست و حتی خرت و پرتای دور و برش و این همون
دنیای ماست...پس فقط ما مسلمونا نیستیم که به این اعتقاد
داریم این رو میتونید توی یه ترانه امریکایی هم ببینید
امیدوارم هیچ وقت اسیر هتل کالیفرنیا نشی.
حتما آهنگ رو گوش کن آهنگ بسیار زیبایی داره.Hotel California (eagles).
توی یه اتوبان تاریک صحرایی وقتی باد خنکی موهام رو نوازش میکرد و بوی داغ کردن همه چیز توی هوا متصاعد بود جلوی رویم توی یه فاصله دور نوری که داشت سوسو میزد رو دیدم اون موقع بود که کلم داشت سنگین میشد چشام هم هیچ جایی رو نمیدیدن اجبارا برای شب رو اونجا توقف کردم اونجا توی راهرو یه دختره وایساده بود و بعد من زنگ خدمتکارا رو شنیدم و با خودم فکر کردم حالا اینجا یا بهشت میتونه باشه یا جهنمه بعد همون دختره شمعی رو روشن کرد و بهم راهو نشون داد توی سرسرا یه صداهایی می اومد و حالا که یادم میاد اونا میگفتن "به هتل کالیفرنیا خوش اومدی اینجا مث یه جای عاشقانه است... مث یه صورت عاشقانه" "اتاقهای زیادی توی هتل وجود داره هر وقت از سال که بخوای میتونی اینجا بگذرونی" یاد اون دختره مث یه پارچه ابریشمی منو پیچونده بود همونی که مرسدس بنز داشت خیلی هم پسر ریخته بود دور و برش که بهشون میگفت رفیق نمیدونی چطور داشتن تو محوطه با هم میرقصیدن خیلی باحال در حالی که تابستون بود و داشتن عرق میریختن با رقصشون یه چیزایی رو به یاد می سپردن و یه چیزایی رو از خاطر محو می کردن بعد از دیدن این چیزا سرخدمتکار رو صدا کردم: " لطفا شراب منو بیار" اونم گفت: "ما از سال 1969 این چیزا رو سرو نمیکنیم" و هنوز صداهایی از دور شنیده میشد که حتی نصف شب هم بیدارت میکردن و فقط این رو میشنیدی که میگفتن: " به هتل کالیفرنیا خوش اومدی اینجا مث یه جای عاشقانه است... مث یه صورت عاشقانه" اونا خیلی وقتی میشد که توی هتل کالیفرنیا زندگی میکردن که سر هر مساله ای مث یه سورپرایز حساب شده واست بهونه می آوردن آینه های توی سقف کار گذاشته شده با شامپاین صورتی که توش یخ انداخته باشن و دختره میگفت: "ما مث یه مشت زندونیایی هستیم که اسیر خرت و پرت اینجا شدن" اونا توی اتاقهای اصلی واسه سور دادن جمع می شدن اگر چه توی مهمونی چاقوهای فولادی همراهشون داشتن اما نمیتونستن خوهای حیوونی رو تو خودشون بکشن تنها چیزی که آخرش یادم میاد داشتم به طرف در می دویدم و دنبال یه راهی که منو به همونجایی که اول اومده بودم ببره یه دفعه مرد دیشبی رو دیدم که گفت " آروم باش" " ما آموزش دیدیم که چه جوری با مشتریا تسویه کنیم هر وقت که تو دلت بخواد می تونی تسویه حساب کنی ولی یادت باشه هیچوقت نمیتونی اینجا رو ترک کنی"
...