فاجعه یعنی من و هومن


منوی وبلاگ
هومن و شیما خ.کاشانی.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
 
آرشیو
۱۳۸٧/٢/٢۸
۱۳۸٧/٢/۱٤
۱۳۸٦/٦/٢٤


لینک دوستان
آرشام و آرمیتای عزیز
دختر آریایی عزیزم
داداش هومن...فداش بشم
سارینای عزیزم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

تغییر

این وبلاگ به آدرس www.xportlyre.blogfa.com تغییر کرد

...



ماشین داداش

زبان من بسیار رکیک است و برای افراد زیر چند سال که خودشون میدونن خیلی بچه  هستند بو دارد...به نظرات شما عزیزان پاسخ داده می شود در همین صفحه لازم است  چند روز بعد از گذاشتن کامنت تشریف بیاورید و ببینید...ضمنا از گذاشتن کامنت بی  تربیتی هم خودداری کنید که به سختی برخورد میشود.  به قلم شیما.خ.ک.مختار= دلم میخواد همچین بزنمت که بمیری بری جهنمم رات ندن ... اینو داداش هومن بهم  گفت-میدونین چی شده بود؟همون خوب نمیدونین...! این آق داداش یه روز یه جشن تولدی براش گرفته بودن که خیلیا میخواستن بهش  دخترشون رو قالب کنن از جمله خاله و عمو و عمه و زن دایی و هر بزغاله ای که تو  فامیل ما پیدا میشه/ جونم براتون بگه اونقدر واسه این هومن خان تدارک دیده بودن  که نگو و نپرس...درد هجری کشیده ام که مپرس / زهر هجری چشیده ام که  مپرس...آها ببخشید از ماجرا دور نشیم...آره میگفتم واستون...خلاصه همه فامیل با  هدایای گرون گرون و قشنگ قشنگ اومده بودن تا مخ داداشی رو تیلیت کنن...لازم به  ذکره مخش همینجوری هم تیلیته یکمی هم تاب داره و یه تخته اش هم کمه...خلاصه   اول اون عموی چشم باباغوری اومد جلو با هیکل گندش که آره بیا این ترشیده زشت  سیاه ببو گلابیمون رو بگیر و یه زنجیر طلای خوشکل انداخت گردن داداش حالا این  داداش قصه ما چت کرده بود با این دختره الناز یا همون گرگناز هی دل دادن قلوه  گرفتن...یه لحظاتی چند بعد خاله مهتاب اومد جلو یه چشمی تیز کرده بود این از خدا  بی خطر که نگو و درد هجری که مپرس یک عدد ویولون دست ساز داد به  داداش...هومن قصه ما هم که از اون بی چشم و روهای روزگاره و با یه شکلات سرش  کلاه شاپو میذارن الناز رو ول کرد رفت با دختر خالاهه _ (دختر خاله الهه= الهه اسم  دختر خاله مهتاب ) عزیزش کف کردن که نگو و حافظا...خلاصه خاله مهتاب هم فرصت  رو غنیمت شمرد و یه حرکتی به اون هیکل بد ترکیبش داد و شروع کرد حالا نرقص کی  برقص حالا برقص کی نرقص منم با سپیده که فابمه ( فاب= فابریک= رفیق فابریک)  نشسته بودیم و به دیفرانسیل خاله زق زده بودیم و زر زر زر زر از خنده داشتیم  میقشیدیم (= غش می کردیم) نگو که مثل چی بود بنده خدا از یه طرف می اومد از یه  طرف میرفت...حالا من و سپیده غش غش خنده...خاله قر قر برقص...هومنم که الهه  رو نمی وله ( ول نمیکنه) البته الهه داداشمو نمی ولید...آقا اینا شده بودن چسب  جلاسنج و ول نمیکردن...یه کم که مجلس سنگین تر شد مثلا زن دایی اومد ماشا الله  همشون مثل اینکه تانک قورت دادن یک عدد حساب بانکی خداه تومنی داد  داداش...البته داداش هم برای همین لطف رفتن زهرا جون دختر دایی رو بغل کردن و  بوسه بارونشون کردن...ها چتونه؟ آدم ندیدین؟ دختره فقط شش ماهشه؟ ها ؟ دختر  چارده ساله که نیست که اشکال شرعی بهم بزنه؟ هست؟ میزنه؟ جهنم میخوام که بزنه به  درک داداش خودمه اصلا. خلاصه زهرا کوچولو هم چون لولویی به اسم هومن تا حالا  ندیده بود بنا گذاشت جیغ و فریاد که نگو و ...حالا من و سپید هم اونقدر فحش های  آب نکشیده الواطی به قول بر و بچس خار و مادر به این بدبخت دادیم که حالمون جا  اومد مثل اینکه یه کارتون ماءالشعیر الکل دار که توش صد کیلو یخ بوده ریخته باشن رو  سرمون...آی که چقده حال میده با سپیده بشینی فحش این و اون بدی!!! از همه شما  علاقمندان دعوت به همکاری در این وظیفه انسانی به عمل می آید***خلاصه داداش  ویولون رو چسبید یه تیکه سر پنجه کردی برامون نواخت که اشک از چشای پاپا سرازیر  شد مثل اینکه یاد جوونیاش کرده بود و اسب و قاطر و هندونه دزدی و کله بچه مردم  رو شکستن و کاباره و استغفر الله...خلاصه همچین ویولونی زد که بیژن مرتضوی باید  بیاد به این هومن بگه یاد منم میدی؟ البته وقتی حسش باشه اینجور میزنه و در مواقع  دیگه انگار داره ساکسیفون یا ترومپت می زنه...بعد از این مسائل عمه اومد سر وقت  داداش این عمه نامرد که سالی دوازده ماه اثرش نیست اون شب اومده بود که حالا ما  رو هم آدم حساب کنین و عجیبتر که گلاویژ این اژدهای هفت سر و این مار هفت خط  این عقرب زهرآلود که دخترش باشه رو همراه خودش آورده بود البته میگم مار و  اژدها باطنشه و گرنه دختر خوشگلیه اما از من خوشگلتر نیست اینو هر دوغ فروشی  میدونه که ماستش ترش نیست...خلاصه اونم مخ داداش ما رو زد با یک عدد لب تاپ  خوشکل مخ نداشته ی شوتمن یا هومن رو زد... و داداش هم که هنوز چشاش به دیدن  این شئ عجیب و غریب و مظهر تمدن سرزمین آفتاب عادت نکرده بود ناگهان خودش  رو در بغل یاسی یا همون گلاویژ که بعد که اومده بودن سنندج شده بود یاسی و هی  بهش میگفتن یاسی  دید...همه خشکشون زد این یاسی یا گلاویژ هومن رو چسبیده بود  و هومنم که از این چیزا بدش میاد مثل یه کشتی گیری که داره ضربه فنی میشه به  بدبختی هرچه تمامتر از توی کنده فرنگی ( یک فن در کشتی) یاسی در اومد...بیچاره  داداش از خجالت سیاه شده بود...من و سپید هم که فقط یا میخندیدیم یا حرفای بی  تربیتی می زدیم از دیدن این صحنه مینی کلی خجالت که نه ولی میشه گفت...آره شما  فکر کنین همون خجالت کشیدیم و کشیدیم تا پوکیدیم...و تا یکی دو ساعت بعدش هر  کس و ناکس دیگه ای که می اومد یه چیزی به هومن که حالا هی مخش رو میزدن و به  معنای واقعی شده بود شوتمن می انداختن که همه اینا واسه این بود که بگن بیا دختر  ما رو بگیر...جون هر کی دوست داری بیا بگیر...اما...اما نوبت مامان رسید که هم  اکنون در بلاد کفر به سر می برند و سیتیزن کشور کفر (یو اس آ اینا) هستن جونم  واستون بگه مامان یک عدد سوئیچ اتوموبیل نه چندان گرانبهای پژو پارس رو دادن  داداشی البته داداشی یک عدد آلفاروما دارن که از صدقه سری پاپا بهشون رسیده و  مثل بچشون نگهدارش میکنن اما این ماشین بهونه خوبی بود تا ما بین من وداداش  شکراب بشه و اون جمله تاریخی که  (دلم میخواد همچین بزنمت که بمیری بری جهنمم  رات ندن) رو ایراد فرمودن...البته این جمله مال بعدهاست اما همونشب شیشصد نفر  دیگه اومدن که داداش رو بقاپن اما درسته گفتم هومن شوته شوته اما گاهی وقتا جناب  شیطان ( علیه العنه= بر او لعنت باد=الهی به زمین گرم بخوره=فلان فلانه فلانه خار و  مادرش)تشریف می آورند و به هومن میگن حالا یه نقشه بکش با هم حالشو ببریم و  داداش عزیز با شیطان ( با همان اوصاف مذکور) در یک رده که چه عرض کنم صد پله  گزافتر می ایستند و ایشان ( شیطان) را هدایت به منکر میکنند و جناب مستطاب را  درس بی بتگی و بپیچون بازی می دهند...پس هومن رو دست کم نگیرید. اما از این جشن همگانی و به یاد ماندنی هف هش ماهی میگذشت که اینجانب شیما  آبجی کوچیکه هومن که فقط یه هیکلی گنده کرده ام و هیچ هنری بجز نواختن پیانو  ولایی کشیدن میان اتوموبیلها ندارم ماشین پارس داداش رو قاپیدم و با سپیده و لیلا و  نسترن زدیم به خیابون خدا...حالا نگاز کی بگاز...حالا لایی نکش کی لایی بکش...و  درست یادم نیست اما فکر کنم فقط از میون خواجه حافظ شیرازی و نظامی گنجوی  لایی نکشیدیم لازم به ذکر است بنده هفده سال دارم و سال آینده گواهینامه می گیرم  اما حالا سه بازی در نیارین همه بفهمن من گواهی نامه ندارم...به چند خاطره  در  همین اثنا اشاره میکنم...یک عدد پیرزن با چند عدد وسایل سوار کردیم و به منزل  رساندیم که خداوند از ما راضی باشد ( نمیدونم چرا پیرزنه بعد که پیاده شد هر چی  فحش بلد بود به ما داد در حالی که ما بهش لطف کرده بودیم و یه کمی فقط تند که نه  سریع رفته بودیم)...خاطره دو: با چند تا پسر سوسول کورس گذاشتیم که بد جور  مالوندم بهشون و 206 سرخ رنگشان داغان شد ( پسره اومد پایین منم اومدم پایین به  من گفت کوری؟ منم که از هر چی بچه سوسوله متنفرم و نمیتونم یه لحظه تحملشون کنم  بوسیله یک حرکت رزمی که به این حرکت میگویند مائه توبی گری یک ضربه به  شکمشان زدم و پسرک روی زمین ولو شد بقیه دوستانشان جسد زنده را از صحنه جرم  به 206 انتقال داده و از محل متواری گردیدند) و تا شب به روایت اهل سنت هفت مرتبه  دیگر و به روایت اهل دیگر نه مرتبه تصادف انجام نمودم...داداش که اومد و ماشین رو  دید اول گفت: شیما میکشمت!!! بعد حرفش رو پس گرفت گفت: بلایی سرت میارم که  روزی صد بار آرزوی مرگ کنی!!!!!و در آخر حرفش رو پس تر گرفت و چندتا فحش  تا نکشیده به خودش داد که از همه معقول تر به نظر میرسید و اهتمام به امر جمله  مشهور گذاشت و در واپسین لحظات فرمودند: :     دلم میخواد همچین بزنمت که بمیری بری جهنمم رات ندن. منتظر خاطرات بعدی باشید. 

...



سلام بعد از دوری چند ماهه

دوستان عزیز همونطوری که میبینید خیلی وقته آپ نکردم پس

سفارش از شما آپ از من

...



لیریکز

 

....

...

On a dark desert highway…cool wind in my hair

 

Warm smell of coletus…rising up through the air

 

Up ahead in the distance…I saw a shimmering light

 

My head grew heavy and my sight grew dim

 

I had to stop for the night

 

There she stood in the doorway

 

I heard the mission bell…and I was thinkin to myself

 

*this could be heaven and this could be hell*

 

Then she lit up a candle…and she showed me the way

 

There were voices down the corridor

 

I thought I heard them say:

 

*welcome to the hotel California*

 

Such a lovely place … such a lovely face

 

Plenty of the room at the hotel California

 

Any time of year … you can find it here

 

Her mind is tiffany-twisted

 

She got the Mercedes Benz

 

She got a lot of pretty pretty boys…she calls friends

 

How they dance in the courtyard

 

Sweet summer sweat

 

Some dance to remember… some dance to forget

 

So I called up the Capitan:

 

*please bring me my wine*

 

He said:* we haven't had spirit here

 

Since nineteen sixty nine*

 

And still those voices are calling from far away

 

Wake you up in the middle of the night

 

Just to hear them say

 

*welcome to the hotel California*

 

Such a lovely place…such a lovely face

 

They're livin up at the hotel California

 

What a nice surprise … brings your alibis

 

Mirrors on the ceiling

 

The pink champagne on ice

 

And she said:

 

*we are just prisoners here, of our own device*

 

And in the masters chambers

 

They gathered for the feast

 

They stabbed, it with their steely knives

 

But they just can't kill the beast

 

Last thing I remember

 

I was running for the door

 

I had to find the passage back

 

To the place I was before

 

*RELAX*said the nightman

 

*we are programmed to receive

 

You can check out any time you like

 

But you can never leave.

نقد ترانه

ترانه بسیار معروف هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز هست که

 خواننده مجبور میشه یه شب رو توی هتل بگذرونه اما

گذشته از معنی تحت اللفظی و آماده و اصلی اون/ حاوی یک

 پیام مهم میتونه باشه که هتل کالیفرنیا همون دنیاست و ما

آدمها مثل اون دختری هستیم که مرسدس بنز داره و مهمان

دائمی اونجاست و اسیر زرق و برق هتل (دنیا) شده و همونجا

 موندگار شده توی میونه کار اذعان میکنه که اسیر و زندانی

 اونجاست و حتی خرت و پرتای دور و برش و این همون

دنیای ماست...پس فقط ما مسلمونا نیستیم که به  این اعتقاد

 داریم این رو میتونید توی یه ترانه امریکایی هم ببینید 

 امیدوارم هیچ وقت اسیر هتل کالیفرنیا نشی.

حتما آهنگ رو گوش کن آهنگ بسیار زیبایی داره.

 

Hotel California (eagles).

توی یه اتوبان تاریک صحرایی وقتی باد خنکی موهام رو نوازش میکرد و بوی داغ کردن همه چیز توی هوا متصاعد بود جلوی رویم  توی یه فاصله دور نوری که داشت سوسو میزد رو دیدم اون موقع بود که کلم داشت سنگین میشد چشام هم هیچ جایی رو نمیدیدن اجبارا برای شب رو اونجا توقف کردم اونجا توی راهرو یه دختره وایساده بود و بعد من زنگ خدمتکارا رو شنیدم و با خودم فکر کردم حالا اینجا یا بهشت میتونه باشه یا جهنمه بعد همون دختره شمعی رو روشن کرد و بهم راهو نشون داد توی سرسرا یه صداهایی می اومد و حالا که یادم میاد اونا میگفتن "به هتل کالیفرنیا خوش اومدی اینجا مث یه جای عاشقانه است... مث یه صورت عاشقانه" "اتاقهای زیادی توی هتل وجود داره هر وقت از سال که بخوای میتونی اینجا بگذرونی" یاد اون دختره مث یه پارچه ابریشمی منو پیچونده بود همونی که مرسدس بنز داشت خیلی هم پسر ریخته بود دور و برش که بهشون میگفت رفیق نمیدونی چطور داشتن تو محوطه با هم میرقصیدن خیلی باحال در حالی که تابستون بود و داشتن عرق میریختن با رقصشون یه چیزایی رو به یاد می سپردن و یه چیزایی رو از خاطر محو می کردن بعد از دیدن این چیزا سرخدمتکار رو صدا کردم: " لطفا شراب منو بیار" اونم گفت: "ما از سال 1969 این چیزا رو سرو نمیکنیم" و هنوز صداهایی از دور شنیده میشد که حتی نصف شب هم بیدارت میکردن و فقط این رو میشنیدی که میگفتن: " به هتل کالیفرنیا خوش اومدی اینجا مث یه جای عاشقانه است... مث یه صورت عاشقانه" اونا خیلی وقتی میشد که توی هتل کالیفرنیا زندگی میکردن که سر هر مساله ای مث یه سورپرایز حساب شده واست بهونه می آوردن آینه های توی سقف کار گذاشته شده با شامپاین صورتی که توش یخ انداخته باشن و دختره میگفت: "ما مث یه مشت زندونیایی هستیم که اسیر خرت و پرت اینجا شدن" اونا توی اتاقهای اصلی واسه سور دادن جمع می شدن اگر چه توی مهمونی چاقوهای فولادی همراهشون داشتن اما نمیتونستن خوهای حیوونی رو تو خودشون بکشن تنها چیزی که آخرش یادم میاد داشتم به طرف در می دویدم و دنبال یه راهی که منو به همونجایی که اول اومده بودم ببره یه دفعه مرد دیشبی رو دیدم که گفت " آروم باش" " ما آموزش دیدیم که چه جوری با مشتریا تسویه کنیم هر وقت که تو دلت بخواد می تونی تسویه حساب کنی ولی یادت باشه هیچوقت نمیتونی اینجا رو ترک کنی"


 

...